خرید بک لینک

تاپ بالا و بالاتر میره و همزمان هم با سرعت میچرخه. مامان ترسیده از این اوضاع و پشیمان از اعتماد به حرف من، بلند داد میزنه نجوان خر، نجواااانننن خرررر

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۶ساعت 8:19  توسط نجوان |

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 12:55

زمانیکه در ریاضیات میخوان دو تا مقدار رو با هم مقایسه کنن، میگن حتما باید تو یه فُرم باشن، مثلا کسر و کسر، نه کسر و عدد اعشاری. علوم تجربی هم شبیه همینه. میگن دو مول از فلان ماده و سه مول از بیسار ترکیب شیمیایی. حتی در عرف و شرع هم مطرح میشه که بهتره افراد با مشترکات بالاتر با هم وصلت کنند. وقتی تو علوم عقلی و نقلی این میزان از یکی بودن مطرحه، چطور از تعمیم دادن همچین چیز باحال و مهمی به زند

برچسب: شماره,مقایسه, نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 12:55

بی حرف پس و پیش، " به یَدِ اوست، ناصیه ی من!"

برچسب: چَهار, نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 12:55

مدت زمان اقامت افراد تو شهرمون رو از شدت اعتراضاتشون به رانندگی اون یکی دسته از افراد پشت فرمون متوجه میشم. اونی که با داد و فریاد زیاد جلو میره و نسبت به عدم توقف ماشین ها پشت خط عابر اخم میکشه تو هم و با تحکم به زِبرا کِراسا اشاره میکنه، دقیقا همونیه که دیروز از هواپیما پیاده شده و با وجود جِدلَگ شدید اومده تا قهوه صبحشو از دانکین دوناتز بخره و هنوز نفهمیده قوانین و تابلو ها تو این شهر کار

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 12:55

سرباز گمنام گردان تباهی است که در باب چرایی های آفرینش و حوادث بدقواره آن نقد های نخود مغز وارانه و غرغرهای متکثر ارائه میدهد. وی بیخیال بحث و مشق عشق گشته، عربده هایش را لا به لای نوشته های خضعول تر از خودش مینگارد تا اول صدای نکره دیگری گوش جهان را نیازارد و دوم شهرت پس از مرگ چیز دیگریست.بنا به خسته بودن های همیشگی، مقر اعزامی آن سرباز عموما گوشه تخت ،زیر پتوست. از همان جا اوضاع را رصد می

برچسب: بایوگرافی, نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 12:55

بله، من همون کَسیم که به بقیه شنای پروانه یاد میده، و نوبت به خودش که میرسه نفس گیری تو بخش کم عمق رو تمرین میکنه. متوجهی، نه؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۶ساعت 21:5  توسط نجوان |

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 12:55

بابا در مقابل پبشنهاد بی شرمانه من (به عینک خودش) مبنی بر طبخ لوبیاپلو برای شام، گزینه بی شرمانه ترِ کوکو سیب زمینی رو روی میز گذاشت و در آخر هر دوی ما سر سفره نشسته بودیم و قیمه هارو میریختیم تو ماستا. بله، زندگی ما چنین است. کماکان بر خط اعتدال، نه حرف من نه حرف شما، اکثریت یا اقلیت آرا به انتخاب مامان.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۶ساعت 17:39  توسط نجوان |

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 12:55

عینک گرد بدون فِرِم رو میذارم جلوی فروشنده. از دو تا دسته ای که ابدا در راستای تعادل نیستند و خیلی شمال و جنوب میزنن، بلندش میکنه. (این یکی پنجمین عینک از کالِکشِن عینک های گرد من و سومین عینک گرد بی فِرِم تو سه سال اخیره.)مرد با اخم یه کم اینور اونورش میکنه و با لهجه غلیظی میگه "خانم جنگیدی، دعوا کردی، چی کردی با این بدبخت! اینکه خارش درومده بابا." چند لحظه تو جام ثابت میمونم. دهنم از وقاح

برچسب: شماره,ناموس, نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 12:55

شبی "لیلا" به "مجنون" گفت که ای محبوب بی همتا

تو را عاشق شود پیدا، ولی "لیلا" نخواهد شد...

(با صدای من بخوانید.)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۶ساعت 20:46  توسط نجوان |

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 12:55

خب نگار جواهریان درست میگه :"هر چیزی بالاخره یه جا تموم میشه دیگه." پس اینطوری که به اتمام هر چیز چنین ایمان راسخی داریم، مهم میشه که چطور تموم میشه؟ چه چیزی باعث تموم شدنش میشه اصلا؟ مرگ؟ تصادف؟ مهاجرت؟ کمبود وقت؟ حذف؟ عبور از برهه های مشخص زندگی؟ بزرگ شدن؟ شهرت؟ ثروت؟ جدا شدن؟ تغییر؟ آینده؟ هدف؟ جاه طلبی؟ تغییر رویه؟ فقر؟ ازدواج؟ تحصیلات؟ بچه دار شدن؟ چند خط میشه نوشت! چه لیست بلند بالایی

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 12:55

پشت نیسان آبیش نوشته بود "خدایا به امید خودت، نه بنده های بی خودت"

شبیه فیلسوف یا عارفی که واسه پرت شدن از داستان با ستاره های زیاد از دانشگا بیرون شده و سعی میکنه تراوشات مغزیش رو یه جا خالی کنه.

+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد ۱۳۹۶ساعت 17:15 توسط زینب نجوان |

برچسب: بیخود, نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 0:00

دوست دارم برم به یه شهری که فقط خودم میدونم، بشه شهر من. بعدم شروع کنم از اول خاطره ساختن برای خودم. خاطره های بیشتر خوب و کمتر بدش فقط و فقط مختص خودم باشن و بس. شهر، شهر من باشه، خاطره، خاطره من باشه، مدام از دردی خسته نباشم که از آنِ من نیست.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 21:25 توسط زینب نجوان |

برچسب: اینجا,نیست, نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 0:00

در حدی تو هم گوریدم که تو هم حتی اگه بودی باز نمیتونستم باهات حرف بزنم، انگاری که قفل دهنم زنگ زده باشه کلید توش نچرخه.

هیچکس غیر من نمیفهمه وقتی نتونم از داستانی حتی با "تو" حرف بزنم اوضاع چقدر از هم پاشیدس.

اگه قرار باشه برای هر چیزی که میخوای انتظار بکشی و اون چیز نشه، فقط میتونم بهت بگم جایی که الآن نشستم ورودی برزخه، برزخ.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 20:7 توسط زینب نجوان |

برچسب: برزخ, نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 0:00

از شدت نگرانی تو شوکم. حس میکنم یه حجم گنده مدام از گلو به شکمم و از شکم به گلوم برمیگرده. هادی دستم رو میگیره و میگه :"نمیتونم بهت قول بدم همه چیز درست و عالی بشه، مثل قبلش. فقط میتونم احتمال بدم به اون بدی که تو نگرانشی نمیشه. اون همه احتمال ناگوار که یکجا تو کلت جمع شده نمیتونن با هم اتفاق بیفتن." و این که کسی حتی به دروغ هم نمیتونه این همه نگاتیویتی رو از وجودم دور کنه حال درونیم رو خراب تر می

برچسب: هادی, نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 0:00

امروز، اولین روز از ششمین ماه از هزار و سیصد و نود و ششمین سال از تقویم زمانی کل هستی پیرامونه. شهریور شروع میشه و مرداد در واپسین روز های رفتنش، زهرش رو میریزه و با کشوندن رد پای سیاهش رو دل و روحمون باالاخره دل از امسال میکنه. نمیتونم بشینم کنار پنجره و تموم دلخوشیمو مختص دیدن یه روز آفتابی دیگه و لذت بردن از هوای گرم و صدای پرنده ها کنم. حس میکنم همه خاطره های خوب مرداد دارن تو دهنم فید میشن و

برچسب: مرداد,گورت, نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 0:00

کل دیشب رو برای خودم بودم به اضافه امروز. جایزه تند تند کار کردنای دو روز قبل که نتیجش شد مشکل چشمی یهویی و کمر درد. شب رو برای خودم به علافی چرخیدم و به خاطر دیر خوابیدن، برای نماز حتی نمیتونستم پلک از هم باز کنم. حدود ساعت هفت هشت صبح بود به گمونم، قبل از اینکه مامان به زور برای صبحانه بیدارم کنه. خواب دیدم سوار هواپیما راهی مقصد مورد انتظار این روزام هستم. کمی از پرواز گذشته بود که برای ترانزیت

برچسب: شارژر, نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 0:00

صفحه بندی